زمان های زیادی از روز را به تنهایی می گذرانم گاهی قلبم از درد فشرده می شود و گاهی سر شار از مهر بار ها بود که تصمیم داشتم با کسی حرفی بزنم اما کسی نبود که بی این که مرا قضاوت کند به حرف هایم گوش بسپارد پس هر لحظه بیش از پیش در خود مچاله شدم گاهی با خودم حرف می زنم می دانم که دیوانه ام اما از هیچ بهتر است اوج دیوانگی ام زمانی است که فکر می کنم نکند من به من خیانت کند و تمام آنچه برایش فاش کردم باز گو کند به خودم هم اعتماد ندارم پارانویا یا هر چیزی که می
اشتراک گذاری در تلگرام
در برابر تمام پرسش هایم کم آورده ام و هیچ نمی دانم اکنون چه باید کرد گاهی می اندیشم چشم هایمان حقیقت دنیا را نمی بیند از خدا می پرسم چرا ساز های ناکوک زندگیمان با هم جور نمی شود می پرسم چرا به گل های یاس عطری داده که مست می کند و به شقایق ها نه؟ معنای ژرفی دارد که من نمی فهمم و یا مشکلی این میان وجود دارد ؟ مرگ ها بی موقع و نا بهنگام اند یا من زمانش را درک نمی کنم؟ در برابر مشکلات و گیر های زندگی کم آورده ام هزار سوال دارم و جوابی برایشان نمی یابم شاید
اشتراک گذاری در تلگرام
درباره این سایت